آثـار

خنساء را دیوانی است همه در مرثیه­ی برادرانش بخصوص صخر این دیوان به سال 1888 در بیروت چاپ شده و ترجمه­ی آن به­سال  1889 به ­طبع رسیده است. الاب لویس شیخو الیسوعی به دیوان خنساء توجه خاص داشت و چون یکبار همه­ی آن را  به­چاپ رسانیده، بار دیگر خلاصه­ی آن را به­عنوان کتاب درسی در سال 1895 تحت عنوان « انیس الجلساء فی شرح دیوان الخنساء» طبع کرد.

خنساء و هنر شاعری

1خنساء زنی است که درد را با تمام قلبش احساس کرده است. بلایی که به­آن گرفتار آمد بلایی بزرگ بود به بزرگی علاقه­ای که به برادر داشت برادری که در زندگی بهترین تکیه­گاهش بود. و نیز به خاطر صفات یگانه­ای که داشت و خنساء با تمام وجود دلبسته آن خصایل و سجایا یود. مرگ برادران به ویژه صخر از چشمانش چشمه­ی خون جاری ساخت و از قلبش شعری سوزناک که باید آن را شعر عاطفه و محبت نامید.

عاطفه دردآلود قوام شعر خنساء و مصدر آن است و شعر او با معانی و خیال­ها و الفاظش تعبیری از آن عاطفه است. در این عاطفه­ای که با زبان شعر سخن می­گوید حرارت و فورانی است که گریه را حدی نمی­شناسد و ناله و سوز را نهایتی نمی­داند. از منبع خاطرات نیرو می­گیرد و خاطرات زندگی خنساء را پر کرده است، زیرا همه­چیز برادرش را به یادش می­آورد. آفتاب چون طلوع کند یادآور حملات و هجوم­های اوست و چون غروب کند بزم مهمانی او را به­خاطر می­آورد.

یذکرنی طلوع الشمس صخراً   و أذکره لکل غروب شمس

این اندوه تا بدانجا رسیده است که نزدیک است شاعر را هلاک کند و اگر جمعی از نوحه­گران در اطرافش نباشند که بر برادران خود بگریند به حیاتش پایان خواهد داد.

و لولا کثرة الباکین حولی       عـلی إخوانهم لقتلت نفسی

این اندوه گاه به­صورت خشم و خروشی است علیه دشمن کـه در آن نرمی و ملایمت زنانه با شدت و درشتی مردان می­آمیزد. و این آمیختگی حتی به هنگامی هم که شاعر به بیان خصوصیات رزمی برادر و پایداری او در میدان­های جنگ را دیده و می­شناسد و از حماسه­های آن به­حق آگاه است.

آری عاطفه­ی او در هر حال تأثیری شگرف دارد زیرا از دل برمی­آید و بر دل می­نشیند:

فلا والله مـا أنسـاک حتی     أفارق مهجتی و یشـق رمسی

فقـد ودعت، یوم فراق صخر     أبی حسان، لذاتی و أنسی

فیا لهفی علیه و لهف إمی  أیصح فی الضریح و فیه یمسی!

به­خدا سوگند فراموشت نمی­کنم تا میان من و دل جدایی افتد و به­رستاخیز، گورم از هم بشکافد.

روزی که با ابوحسان صخر وداع کردم با­خوشی­ها و آشنایی­هایم وداع کردم.

وا اندوها، مرا و مادرم را، آیا او را در کور خود، روز را به­شب می­آورد و سب را به­روز می­رساند؟

در شعـر خنسـاء عـاطفه اسـت کـه اندیشـه را بـه هرجای که خواهد می­کشاند و از روح ملتهب شاعر حرکتش می­بخشد و فعالش می­کند. او همه­ی قدرت شاعری خود را به سرودن مرثیه – بدون آن­که به دیگر موضوعات شعری یپردازد – متوجه ساخت. گهگاهی هم قوم خود را به گرفتن انتقام تشویق کرده و برانگیخته، این تشویق و انگیزش چیزی جز فریاد و فغان نیست یعنی آنچه می­گوید از محدوده­ی مراثی بیرون نیست. از این روست که افکار او را ترتیب خاصی نیست بلکه تصویری است از احوال نفی تألم و فریاد دل پرتپش او که گاه به غم می­گراید و گاه به شورش و هیجان، و گاه خاطره­ای است از خصایل انسانی بی­همتای صخر و تأسف بر آنها. و چون فکر و فلسفه­ای را تعقیب نمی­کند و این ناله­ها و فریادها را پایانی نیست در شعر او تکرار مکررات فراوان است تا آنجا که موجب ملالت خاطر می­گردد.

 
 

 اگر در شعر خنساء، عاطفه، تا حدودی پای خیال را بسته است ولی شاعر، تصویرهای خود را به­نیروی مبایعه رنگ و رویی بخشیده است. مبالغه در شعرخنساء بی­پایان و صادقانه­ی او به برادرانش می­تراود. و مسلماً چنین محبوبی موجود بی­همانندی است عاری از هر عیب و نقص. این غلو در الفاظی هم که بکار می­برد آشکار است چنانکه از صیغه مبالغه و استعاره­ها و کنایه­های قوی، فراوان بهره می­جوید. و صفات و خصایل بلند انسانی را از پی هم می­آورد و آهنگی پدید می­آورد که باید موسیقی اعجاب و محبتش نامید:

المجد حلته و الجود علته    و الصدق حوزته ان قرنه هابا

خطاب محفلة فراج مظلمة      ان هاب معضلة اتی لها بـابـا

مجد و بزرگی جامه­ای است بر اندام او و چون از او چیزی خواهند عذر نیاورد و راستی ناحیه اقتدار اوست اگر قرینش بیمناک باشد.

در مجالس همه خطاب­ها از اوست. به فریاد دادخواهان رسد، و اگر مشکلی بهراسد برایش دردی می­جوید.

اسلوب خنساء اسلوبی عاطفی است خطاب به چشم­ها و تحریض آنها به اشک ریختن و گفتگو با برادر از دست رفته که اینک شبحی از او را در پیش رو دارد و بر شمردن صفات او در زمان صلح و در زمان جنگ در سرتاسر شعر او فراوان است. سخن او سهل و ساده است زیرا سخن، عاطفه­ی پرهیجانی است که تصنع و تکلف را تحمل نتواند کرد.

منبع

الفاخوری حنا، ترجمه عبدالمحمد آیتی، تاریخ ادبیات زبان عرب، از عصر جاهلی تا قرن معاصر، انتشارات توس، چاپ سوم، بهار 1384